**JoJo jon**
چند تا نصيحت دوستانه…….! ديگران را ببخش نه بخاطر اينكه انها سزاوار بخشش تو هستند، بلكه فقط به اين خاطر كه تو سزاوار ارامشي... هميشه براي گل خاك گلدان باش كه اگه به اسمان ها هم رسيد يادش باشه ريشه اش كجاست... به زور لبخند نزن، بعضي وقت ها با يد تا بي نهايت ارامش گريست،انگاه تبسم زيبا تر از رنگين كمان بعد از باران خواهد شد... هنگام بر خورد با مشكلات افسرده و رنجيده خاطر نشويد، خداوند هرگز بيش از اندازه ي توان تان شما را در مرض سختي قرار نمي دهد... وقت خود را با ماتم گرفتن براي اشتباهات گذشته تلف نكن ،از انها درس بگير... هيچ وقت عشق را گدايي نكن، چون معمولاً چيز با ارزشي را به گدا نمي دن... در روزهاي باراني چتر الگوي فداكاري است، پس چتري باش براي انكه دوستش داري در روزهاي باراني اش... بد ترين شكل دلتنگي براي كسي اين است كه، كنار اون باشي و بدوني كه هرگز به اون نخواهي رسيد... يادت باشه دنيا گرده هر وقت احساس كردي به اخر رسيدي، راه ديگه اي نمونده شايد در نقطه ي شروع باشي... و در اخر..... هميشه اشتباه هاي كوچك اتفاق هاي بزرگ را رقم مي زند، همه اشتباه مي كنيم يكي بيشتر يكي كمتر... اما بزرگترين اشتباه همه اينه كه يادمون مي ره مسافريم كه يه روزي بي خبر ميزاريم مي ريم، بدون خداحافظي... خوش باشید... نترس از اينكه عاشق شوي با دل و جان عشق خشنود كننده ترين و زيبا ترين احساس دنياست نترس از دل آزرده شدن يا اينكه طرف مقابل به تو عشق نورزد در هر كاري خطري هست و هيچ كاري پاداشي هم چون پاداش عشق در بر نخواهد داشت پس خود را به عشق بسپار صادقانه و با تمام وجود و شاد باش كه انچه پيش مي ايد شايد تنها سر چشمه ي حقيقي شادي باشد!!! !!! Don’t be afraid to love Don’t be afraid To love someone Totally and completely Love is the most fulfilling And beautiful feeling in the world Don’t be afraid that you will get hurt Or that the other person Won t love you There is a risk in Every thing you do And the rewards Are never so great As what love can bring So let your self get involved Completely and honestly And enjoy the possibility That what happen Might be the only real source of happiness!!! داشتم توي خيابان عشق قدم مي زدم گذرم افتاد به قبرستان عشق خيلي تعجب كردم تا چشم كار مي كرد قبر بود پيش خودم گفتم اين قدر قلب شكسته وجود داره ؟؟؟ همين طور كه مي رفتم متوجه يك دل شدم مثل اينكه تازه خاك شده بود جلو رفتم و ديدم روي سنگ قبر چند تا برگ افتاده كنار قبر نشستم و براش دعا كردم وقتي برگها را كنار زدم ديدم...... اون دل همون كسي بود كه باعث شده بود دل من خيلي پيش ها بمیرد!!! روزی مردی در خواب میبند که خدا به او میگوید :« آیا دوست داری صحنه ای از زندگی ات را پیش رویت نشان دهم؟» مرد از خود اشتاق نشان میدهد و آنگاه در مقابل چشمان او افقی مانند ساحل دریا ظاهر میشود و او آینده ی خود را میبیند که در لحظه های سخت زندگی دو رد پا بر روی شن های ساحل است !!! مرد از خدا میپرسد:« این رد پاهای چه کسانی است ؟» خداوند میگوید:« یکی از آن تو و دیگری از آن من است که همراه تو هستم در سختی ها» مرد خرسند میشود! در صحنه ای دیگر او مصیبت بزرگ تری را پیش روی خود میبیند و بر روی ماسه ها تنها یک رد پا مشاهده میکند! با گله به خدا میگوید:« پس چرا مرا تنها گذاشتی این رد پای من است که در مشکلات تنهایم؟» خدا میگوید:« نه این رد پای من است» مرد میپرسد:« پس من کجا هستم؟» خدا میگوید:« تو در آغوش منی وقتی مشکلات از هر سو به تو هجوم می آورند» خدايا کفر نميگويم، پريشانم، چه ميخواهي تو از جانم؟! مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي خداوندا! اگر روزي ز عرش خود به زير آيي لباس فقر پوشي غرورت را براي تکه ناني به زير پاي نامردان بياندازي و شب آهسته و خسته تهي دست و زبان بسته به سوي خانه باز آيي زمين و آسمان را کفر ميگويي! نميگويي؟! خداوندا! اگر در روز گرما خيز تابستان تنت بر سايهي ديوار بگشايي لبت بر کاسه مسي قير اندود بگذاري و قدري آن طرف تر عمارتهاي مرمرين بيني و اعصابت براي سکهاي اين سو و آن سو در روان باشد زمين و آسمان را کفر ميگويي! نميگويي؟! خداوندا! اگر روزي بشر گردي ز حال بندگانت با خبر گردي پشيمان ميشوي از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت!!! خداوندا تو مسئولي!!! خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است، چه رنجي ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است… ای کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود! ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم ای کاش کودک بودم تا تنها نگرانی زندگی ام شکستن نوک مدادم بود ! ای کاش کودک بودم که هیج وقت عاشق نمیشدم ! خدایا ای کاش کودک بودم ! سلام دوستای گلم خوبین؟ خب ایشالله که خوب باشید! خیلی وقت بود که آپ نکرده بودم دیدم بلاگم داره تار عنکبوت میگیره گفتم یه آپی کرده باشم! ولی راستش اصلا حال آپ کردن ندارم! ولی خب اودم بگم امروز تولدم!!! کسی نیست تبریک بگه؟ خب خودم به خودم تبریک میگم این که ناراحتی نداره دیگه! تولد تولد تولدم مبارک، مبارک مبارک، تولدم مبارک ،الان میرم شمع ها رو فوت میکنم تا صد سال زنده باشم! خب حال شدم ۱۸ ساله تازه قانونی شدم یادش بخیر وقتی کوچیک بودم چه ذوقی واسه تولد داشتم ولی حالا.... این ها همش شوخی بود ولی خب واقعا امروز تولدم!!! اخه من چه گناهی کردم که باید روز آشوب دنیا بیام؟ ۱۸ تیر خب اینم قسمت دیگه!!! اینم تیکه شعری که تا به حال واسه اکثرتون نوشتم: شاید آن روز که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد خبری از دل پر درد گل یاس نداشت باید این گونه نوشت: هر گلی هم باشی چه شقایق چه میخک چه یاس زندگی اجباریست!!! خوش باشید ما همیشه دنبال راهی هستیم که عشقمون رو متفاوت ابراز کنیم و این کار رو میکنیم ولی کسی به جز عشقمون نمیتونه بفهمه که چرا این کار رو کردیم. عشق اونه که یکی برای دیگری چتری بشه و اون یکی نفهمه که چرا خیس نشد!!! حتماً این داستان رو بخونین ضرر نمیکنید! شاد باشید... یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند . در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند . یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید! ببر رفت و زن زنده ماند! داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد اما راوی پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی،از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود» قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیسـت شناسـان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود! "کاش سرنوشت جز این مینوشت" چرا ما باید همیشه کودک درونمون رو تو خودمون بکشیم؟ چرا عاطفه ها بین آدما از بین رفته؟ چرا ما فقط از رو عادت به فکر خدا هستیم و فقط زمان گرفتاری یاد خدا میکنیم؟ عشق ما به خدا همین؟ ما همینجوری عاشق خدا هستیم؟ این داستان یک کودک هستش که با خدا صحبت میکنه توصیه میکنم بخونیدش!!! خوش باشید... الو ... الو... سلام کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟ پس چرا کسي جواب نميده؟ يهو يه صداي مهربون!...مثل اينکه صداي يه فرشته هست!!! بله با کي کار داري کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده. بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ... هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم . صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدا هم منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنم ها... بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛ بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟ نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن. مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد... خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت. کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ... بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي... کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت..... چه بگویم از این همه.... دهقان فداکار پیر شده ، چوپان دروغ گو عزیز شده ، شنگول و منگول گرگ شدن ، کوکب دیگه حوصله مهمون رو نداره ، کبری تصمیم گرفته دماغشو عمل کنه ، روباه و کلاغ دستشون تو یک کاسه هست ، شیرین فرهاد رو پیچونده با دوست پسرش رفته کوه ، خسرو هم شیرین رو طلاق داده رفته با یکی دیگه ، رستم از غم دوری تهمینه و سهراب معتاد شده و اسبش رو فروخته به جاش موتور خریده با اسفندیار میرن کیف قاپی!!! واقعا چی به سر ایرانی اومده؟ چرا دیگه دهقان فداکار نداریم؟ چرا دروغ گو ها با دروغ هاشون خودشونو عزیز میکنن و تو دل جا میکنن؟ چرا آدم های ساده و بی ریا یک دفعه مثل گرگ پست میشن؟ چرا دیگه هیچکس حوصله هیچکس رو نداره؟ چرا همه فقط به فکر خودشون هستن؟ چرا دیگه شیرین ها فرهاد هاشونو دوست ندارن و بهشون خیانت میکنن؟ چرا خسرو ها دیگه شیرین ها رو دوست ندارن؟ و چرا تهمینه ها رستم ها رو به امان خدا ول میکنن و تنهاشون میزارن؟ ما از این تهمینه ها و شیرین ها و خسرو ها زیاد داریم! دیگه هیچکس هیچ جایگاهی برای عشق قائل نیست وخیلی ها هم دیگه اصلا عشق رو قبول ندارن و میگن هوس بازی هستش نه عشق و به خودشون اجازه میدن به مقام عشق توهین کنند و.... واقعا چرا؟؟؟ واقعا چه بر سر ایران و ایرانی آمده؟ و چه بر سر عشق آمده؟ خوش باشید... قطره دلش دريا ميخواست. خيلي وقت بود که به خدا گفته بود. هر بار خدا ميگفت: از قطره تا دريا راهيست طولاني. راهي از رنج و عشق و صبوري. هر قطره را لياقت دريا نيست. قطره عبور کرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت. قطره ايستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت. تا روزي که خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره را به دريا رساند. قطره طعم دريا را چشيد. طعم دريا شدن را. اما... روزي قطره به خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري از دريا بزرگتر هم هست؟ خدا گفت: هست. قطره گفت: پس من آن را ميخواهم. بزرگترين را. بينهايت را. خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اينجا بينهايت است. آدم عاشق بود. دنبال کلمهاي ميگشت تا عشق را توي آن بريزد. اما هيچ کلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت. آدم همه عشقش را توي يک قطره ريخت. قطره از قلب عاشق عبور کرد. و وقتي که قطره از چشم عاشق چکيد، خدا گفت: اکنون تو بينهايتي سلام دوستان خوبید؟ ببخشید که دیر به دیر آپ میکنم و بهتون سر نمیزنم شرمندتونم! راستی عید همتون هم مبارک انشاالله سال خوب و خوشی داشته باشید سال ۸۷ سال بدی بود حداقل برای من ولی خوب هر چی بود گذشت! امیدوارم به یاد کسانی که سال پیش بینتون بودن و الان نیستن باشین! سال خوب و خوشی رو براتون آرزو میکنم! منتظر نظرهاتون هستم بای بای این داستان واقعی است و ارزش خوندن رو داره! این داستان را نه به خواست خود، بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم مینویسم. نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دیموآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم. مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافتهام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. یکی از شاگردانم رابی بود. او یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح میدهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایینتری آموزش را شروع کنند. امّا او گفت: که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم. رابی درسهای پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. او هر قدر بیشتر تلاش میکرد، حسّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان میداد. امّا او با پشتکار گامهای موسیقی را مرور میکرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره میکرد. در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره میگفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو میزنم." امّا امیدی نمیرفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور میدیدم و در همین حدّ میشناختم؛ میدیدم که با اتومبیل قدیمیاش او را دم خانهء من پیاده میکند و سپس میآید و او را میبرد. همیشه دستی تکان میداد و لبخندی میزد امّا هرگز داخل نمیآمد. یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید.خواستم به او زنگ بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمیآید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود. چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تکنوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم میتوانم در این تکنوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، " تکنوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمیتوانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین میکنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تکنوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت. نمیدانم چرا به او اجازه دادم در این تکنوازی شرکت کند! شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که میگفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که او بکند چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد. برنامههای تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد! لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟" او نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در دو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو مینواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پردههای پیانو میرقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت. آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت میطلبد در نهایت شکوه اجرا میشد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوجگیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کفزدنهای ممتدّ خود او را تشویق کردند. سخت متأثّر و با چشمی اشکریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که میگفت، "میدانید خانم آنور، یادتان میآید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او کر مادرزاد بود و اصلاً نمیتوانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او میتوانست بشنود که من پیانو مینوازم. میخواستم برنامهای استثنایی باشد." چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیدهای نبود که پردهای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا او را به مرکز مراقبتهای کودکان ببرند؛ دیدم که چشمهای آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن او به شاگردی چقدر زندگیام پربارتر شده است. خیر، هرگز نابغه نبودهام امّا آن شب شدم. و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد. منتظر نظرهای قشنگتون هستم!!! سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟ هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟ لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟ دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق...؟ ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟ معلم مکث کرد و جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید!!! من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای قشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو به خاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هر کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد با هم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تو رو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو به خاطر راحتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع عشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلم مواظب خودت باش دوستدار تو (ب.ش)! لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کرد و گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شد و گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگانش! لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟ ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان بوده! دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتاد و دیگه هم بلند نشد! آره لنای قصه ی ما رفته بود!رفته بود پیش عشقش و من مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن... لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد: "خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد خواهان کسی باش که خواهان تو باشد! خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد آغاز کسی باش که پایان تو باشد!" روز ولنتاين مصادف با 26 بهمن ماه ( 14 فوريه ) است. روز ولنتاین (روز عشاق و یا روز عشق ورزی) عیدی در روز ۱۴ فوریه (۲۶ بهمنماه) و در برخی فرهنگها روز ابراز عشق است. این ابراز عشق معمولاً با فرستادن کارت والنتین یا خرید هدایایی مانند گل سرخ انجام میشود. سابقهٔ تاریخی روز والنتین به جشنی که به افتخار قدیس والنتین در کلیساهای کاتولیک برگزار میشد، باز میگردد. مطالب بیشتر در ادامه مطلب.... روز دوم با شنیدن صدای قدم زدن مرد صدای پایش را شناخت و از او پرسید:جناب آقا، می دانم شما کیستید ؟ دیروز به من کمک کردید. از شما تشکر می کنم. اگر ممکن است بگویید چه اتفاقی افتاده است ؟ 




نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم !
ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم !
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()




![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

روایتهای مشهور
در سده سوم میلادی که مطابق میشود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بودهاست بنام کلاودیوس دوم (Claudius II). کلودیوس عقیده داشت مردان مجرد نسبت به آنانی که همسر و فرزند دارند سربازان جنگجوتر و بهتری هستند. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن میکند. کلاودیوس به قدری بیرحم وفرمانش به اندازهای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. (شایان ذکر است که در آن هنگام هنوز امپراتوری روم، به آیین مسیحیت نگرویده بود و این امر تقریباً ۴۰ سال پس از دوران کلاودیوس دوم یعنی در دوران کنستانتین اول، موسوم به کنستانتین کبیر صورت گرفت). اما کشیشی به نام والنتین (والنتیوس)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری میکرد. هنگامی که کلاودیوس این امر را دریافت، والنتین را دستگیر و زندانی کرد. کلاودیوس به منظور منصرف ساختن والنتین از باور خویش، به زندان و به استقبال وی شتافت و او را مورد محبت فراوان قرار داد. این در حالی بود که والنتین نیز به گونهای متقابل کوشید تا کلاودیوس را به آیین مسیحیت فراخواند؛ امری که موجبات خشم امپراتور روم را فراهم ساخت و حکم به اعدام وی داد. هنگامی که والنتین در زندان به سر میبرد، یکی از زندانبانان دختری نابینا داشت که به زندان میآمد به تفصیل با وَلِنتَین سخن میگفت و درست پیش از آن که والنتین به اعدام محکوم گردد، برای آن دختر نابینا کارتی فرستاد که بر روی آن نگاشته بود: از طرف والنتین ِ تو (From Your Valentine) امضاء کردهاست، اصطلاحی که تا به امروز مورد استفاده قرار گرفته و به وفور بر روی کارتهای والنتین مشاهده میشود....
***
جشن فارغ التحصیلیه ،
میاد طرفم و مدرکشو جلو چشام تکون تکون میده ، بهم میگه : تو بهترین دوست منی . سرش رو میاره بالا و گونه ام رو میبوسه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی...روم نشد !
***
پدرشو از دست داده ، دیگه تنهای تنهاست ، تو کلیسا بغلم میکنه ، میگه : حالا دیگه فقط تو رو دارم . گونه ام رو میبوسه ، اشک هاش صورتمو خیس میکنه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی... روم نشد.
***
نصفه شبه ، بهم زنگ میزنه ، داره گریه میکنه ... میگه پسره تنهاش گذاشته ، میخواد برم پیشش ، میرم خونه اش ، سرشو میذاره رو شونه ام و گریه میکنه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی ... روم نشد .
***
رو صندلی کلیسا خشک شدم ، دارم یخ میزنم ، من دوستش داشتم و اون حالا داره ازدواج میکنه ، دلم میخواست همونجا داد بزنم که دوستش دارم ولی... روم نشد .
***
امشب هوا بارونیه ، بازم تو کلیسام... ولی اینبار همه ساکتن ، به تابوتش خیره شدم ، هیچی نمیگفتم ، دفتر خاطراتش هنوز تو دستمه ، دفتر خاطراتی که از توی اتاقش پیدا کرده بودم ، توش نوشته بود : بارها خواستم بهش بگم دوستش دارم ولی... روم نمیشه ، کاش اون یه روز بهم بگه دوستم داره...!!!

"نابینا هستم، کمکم کنید!"
یک روز گذشت،اما فقط چند سکه در کلاه پسر انداخته شد.پسر با این سکه ها یک نان کوچک برای خودش خرید و روز دوم همچنان در کنار خیابان نشست!!!
معلم دانشگاه از کنارش گذشت، با همدردی در کلاه پسر پولی انداخت. وقتی که نگاهش به جمله روی تخته سیاه افتاد، چند دقیقه با خود فکر کرد و جمله قبلی را پاک کرد و کلمات دیگری نوشت
بعد از آن، پسر نابینا متوجه شد که افراد بیشتری به او برای تهیه غذا لباس و غیره کمک می کنند .
مرد خندید و گفت:تغییرات کوچکی روی تخته سیاه دادم و نوشتم :
"امروز روز زیبایی است،اما من نمی توانم آن راببینم"![]()


